همیشه این عشق های زمینی و مجازی بودند که انسانها را به عشق آسمانی و حقیقی رسانده اند.
راستی چه شده است ما را ؟
پس میتوان گفت از شاعر نامدار و حکیم بزرگ کشوزمان سعدی که :
هرکه را عشق نباشد نتوان زنده شمرد وان که جانش زمحبت اثری یافت نمرد
و البته مسلم است که انتها و ریشه عشق های زمینی عشق آسمانی است لذا باید توجه داشت که سمت سوی ان عشق را به سوی معشوق واقعی و آسمانی که از ضمیر ناخود اگاه انسان سرچشمه میگیرد باشد و در این صورت است که معنای عشق به کمال خود میرسد.
علم روانشناسی بر این نکته تاکید دارد که هیچگاه پنجره ای را که باز کردیم فقط جلوی ان را نبینیم بلکه انتهای ان را مشاهده کنیم که به کجا ختم میشود چون در این صورت است که چشم اندازها را از پس سالها خواهیم دید و به هدف و آرزوی واقعی و حقیقی خود خواهیم رسید. حال آیا عشق یک مساله روانی نیست؟ و نیازی به دور اندیشی ندارد؟ و آیا این عشق چشم اندازی ندارد؟ قطعا جواب همه اینها و سولات دیگر در این وادی کاملا مثبت است. حال که عشق یک مساله روانی است و به طور قطع دارای چشم اندازهای بسیار فراوانی است پس جای شکی نیست که نیاز مبرم به دوراندیشی دارد و باید انتهای آن را مورد برسی قرار داد و سعی کرد پایان آن را دید. مشخصا زمانی این پایان خوش آیند خواهد بود که چشم انداز زیبایی را در انتها ببینیم که چنین چشم اندازی ما را برای رسیدن به آن پایان ترغیب و تشویق میکند و حرکت مارا از مبدا بسوی مقصد تسریع میبخشد.
لذا عاقلانه است که این مسیر بسیار دور و در از را با نقشه ای اصولی طی کرده تا به چشم انداز زیبای آخرین خود که چیزی جز رسیدن به عشق آسمانی و حقیقی نیست برسیم.
پس باید دانست که همین عشق زمینی و مجازی امانتی از سوی عشق آسمانی و حقیقی
پروردگار جهانیان –عالم عیان و نهان- خالق هستی بخش است.
او انسان را امین خود دانست که عشق را به دستش به امانت گذارد. و مگر نفرمودند که امانت را حرمتتی است که نباید در آن خیانت نمود. آری این امیر عشق و عرفان ُعلی (ع)است که میفرماید:
لا تخن من إيتمنك . یعنی : به کسی که تو را امین قرار داده خیانت مکن
پس چه شده است ما را؟ که این چنین به امانت خدای خود خیانت کرده و امانت او را فقط در راستای اهداف دنیوی خود بکار گرفته و فقط چند متری خود را مینگریم نه انتهای پنجره باز شده را.
چه شده است ما را؟که اینچنین چشم اندازهای زیبای الهی را کنار گذاشته و و کثافت های گندیده خود را بر سر راه خود قرار دادیم.
چه شده است ما را؟ که با دور اندیشی به این امانت نمینگریم و میکوشیم که آن را با هر راهی برای امروز بدست آوریم نه فردا.
چه شده است ما را؟ که عشق را که جز زیبایی و شادی نیست برای ما زشتی و تلخی را بدنبال دارد.
راستی چه شده است ما را؟ که اینچنین عشق های دنیوی ما را از عشق به خدا و یاد او سالها دور کرده و حاظر شده ایم هر کار زشتی را برای رسیدن به این عشق دروغین انجام دهیم. غیبت کنیم- تهمت بزنیم-تهدید کنیم و حتی بکشیم.
راستی چه شده است ما را؟ که این سمند ما را از عشق های زمینی و مجازی به عشق های آسمانی و حقیقی نمی رساند.
راستی ما را چه شده است؟
+
نوشته شده در ساعت 1 توسط علیرضا اسدنژاد
|